تبليغاتX
رود _ خانه
جاری زندگی در خانه ما
سلام به همه دوستهاي خوبم
اين روزها من و همسري فكرمون مشغوله كاريه كه قراره تا چند روز اينده انجام بديم. يه جورايي هم اميد داريم و هم اميد نداريم.
دو روزه كه مصرف قرص ها رو شروع كردم طبق قرار ميخواستم ادامه درمانو تو همون مركز قبلي انجام بدم اما كاملا ناگهاني با پزشكي تو شهر خودمون اشنا شدم كه تا اون موقع حتي اسمشو هم نشنيده بودم. افرادي كه پيشش رفته بودن خيلي ازش راضي بودن.همسري گفت بهتره يه ويزيت پيشش بري، به قول خودش ميگه ما كه اين همه دكتر رفتيم اينم يكي .اشنا شدن با اين دكتر رو اونم درست روز قبل از اينكه پيش مركز قبلي برم و به فال نيك گرفتم وخلاصه دوشنبه رفتم. و فعلا در حال مصرف دارو هستم و اگه خدا بخواد و شرايط بدني ام خوب باشه شنبه قبل از عيد غدير قرره كه آي*يو*آي انجام بدم.فعلا كه دكتر گفته اگه استرس نداشته باشي احتمال به نتيجه رسيدنش زياده ولي مساله اينجاست كه من استرس كه دارم هيچ بلكه فوق استرس دارم.تا خواست خدا چي باشه.
بعد از توكل به خدا به شدت محتاج دعاي همه دوستهاي خوبم هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 11  توسط فاطمه  | 

سلام به همه دوستهاي عزيزم خوبين؟خوشين؟ ما هم شكر خدا خوبيم.
چند وقتي بود كه درگير بيماري پدر همسري بوديم،تقريبا هجده روز تو بيمارستان بستري بودن و چند روز پيش به سلامتي برگشتن خونه .
تو بيمارستاني كه پدر شوهرم بستري بودن اتاق عمل و زايشگاه روبه روي هم بود،تو اون چند ساعتي كه پشت در اتاق عمل بوديم همسري بدجور جوگير شده بود و ميگفت فاطمه بيا تو رو هم همين جا بستري كنيم تا عملت كنن و از يه گوشه اي از بدنت يه بچه در بيارن. البته خودم هم تو اون شرايط بدجوري دلم هواي بچه كرده بود ولي كاش همين طوري بود كه همسري ميگفت.
اگه خدا بخواد و اتفاقي نيافته اين ماه ديگه قصد دارم براي آي*يو*آي اقدام كنم .البته بابت به ثمر رسيدن يا نرسيدنش خيلي نگرانم و اين و هم ميدونم كه اين نگراني خودش رو نتيجه تاثير داره،اما مگه ميشه استرس نداشت اونم تو اين موضوع به اين مهمي؟حال من رو كسايي متوجه ميشن كه خودشون اين روزهارو تجربه كرده باشن.
چند روز پيش با همسري صحبت ميكردم كه بيا ديگه دنبال درمان نريم اگه خدا بخواد خودش به صورت طبيعي بهمون بچه ميده، اما همسري مخالفه! ميگه بعضي وقتها هست كه چيزي تو تقدير ادم نوشته شده اما بايد براي رسيدن بهش تلاش كني و سختيهاي زيادي رو تحمل كني تا برات بالفعل بشه .چاره اي نيست ما هم اين كارهارو مي كنيم تا اگه بچه تو تقدير ما نوشته شده بهش برسيم ان شاءالله.
اميدوارم خدا چه براي ما و چه براي ديگراني كه شرايط ما رو دارن بهترينهارو رقم بزنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 16  توسط فاطمه  | 

دوستهاي خوبم سلام، خوب هستين؟ اگه دوست دارين بدونين كجا بودم و چرا دير اومدم پس لطفا خوب گوش كنين. سرم حسابي شلوغه .هر روز صبح و بعضي روزها بعداز ظهرها هم كلاس دارم،علاوه بر اين كلي هم درس و تكليف ريخته رو سرم كه هنوز هيچ كدومو انجام ندادم.سه روز در هفته هم بايد برم سر كار، چهارشنبه ها هم شيفت حرم دارم، با اين همه رسيدگي به اوضاع و احوال خونه هم كه همچنان پابرجاست.حالا متوجه شدين چرا دير اومدم؟الان هم دانشگاه هستم اين ساعت كلاس داشتم اما با اجازتون استاد بدون اطلاع كلاس و صبح تشكيل دادن، من هم بي خبر از همه جا.خواستم فوري برم خونه چون بدنم حسابي درد ميكنه تب دارم و مرتب سرفه ميكنم البته تعجبي نداره چون هم خانواده خودم و هم خانواده همسر همشون مريضن و من هم از اونها گرفتم فقط خدا كنه شديدتر نشه.اما گفتم بيام و به دوستهاي خوبم سر بزنم.
راستي خبر انف*جار زاهد*ان و كه حتما شنيدين!من كه از موقعي كه شنيدم مدام گريه ميكنم ، از يك طرف ياد اون روزهاي خودمون مي افتم خيلي سخته از طرف ديگه ما با شهيد شوش*تري و شهيد محمد*زاده ارتباط داشتيم و همين شهيد محمد*زاده بودن كه كار انتقالي من و درست كردن اخه من زاهدان قبول شده بودم.من و همسرم و همچنين امنيت زندگيمون مديون اين شهيد عزيزه.
خوب ديگه برم اخه حالم داره بدتر ميشه.
فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 15  توسط فاطمه  | 

سلام به همگي
من هنوز هستم اما سرم خيلي شلوغه .به زودي ميام
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7  توسط فاطمه  | 

یادش به خیر، ماه رمضانی که هنوز عقد بودیم بعضی روزها شرایط کاری ام طوری بود که مجبور بودم افطارها محل کار باشم. یکی از همون روزها همسری پیشنهاد داد که اگر میتونم دو ساعت اخر کارمو پاس بگیرم تا افطار با هم باشیم، البته نه تو خونه مامان من یا خودش،  با هم رفتیم بیرون. اون قدر خوش گذشت که تا اخر ماه چند بار دیگه هم این کارو تکرار کردیم. از اول ماه رمضان امسال هم همسری اصرار داشت که یه روز افطار بریم بیرون، تا بالاخره روز دوشنبه من افطار اماده کردم و همسری اومد دنبالم و رفتیم پارک کوهسنگی. یه گوشه زیر اندازو پهن کردیم مشغول افطار شدیم که دیدیم داره نم نم بارون میاد،همسری گفت ولش کن بارونش خوبه نمیخواد جامونو عوض کنیم. بارون که تند تر شد چترو باز کردیم و درحالی که همه با عجله دنبال جایی میگشتن تا خیس نشن ما راحت زیر چتر برای خودمون نشسته بودیم وگل میگفتیم وگل می شنیدیم.این قدر بارون شدید شد که دیگه از رو رفتیم، حالا که جایی رو می خواستیم دیگه همه جا پر شده بود و ما مونده بودیم. بالاخره جایی برای نشستن پیدا کردیم، ولی تا ساعت یازده شب نتونستیم از جامون تکون بخوریم چون اگه حتی میخواستیم تا جای ماشینها بریم کلی خیس میشدیم.
روزخوبی بود و  البته افطار همراه با  صدای بارون و بوی خوب خیسی زمین و علفها برای ما که خیلی وقت بود بیرون نرفته بودیم خیلی لذت بخش تر بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 10  توسط فاطمه  | 

هفده شهریور پنجمین سالگرد شهادت بابا بود و ما طبق روال هر سال مراسم داشتیم منتها چون امسال تعداد مهمانها بیشترشده بود مراسم و تو حسینیه گرفتیم. پذیرایی دوسیت و پنجاه تا مهمان اونم برای افطار واقعا سخت بود، اما خدا رو شکر همه چی آبرومندانه برگزار شد. در ضمن همان روز و همان شب بنده گرفتار ویروس جدیدی شدم که برای خلاصی از اون چند تایی آمپول و سرم نوش جان کردم و بر خلاف میل باطنیم تزریق سرم روزه مو از بین برد، امسال با یه سری تمهیدات قصد داشتم همه روزه هامو بگیرم که یه روزش از دست رفت امیدوارم دیگه از یه روز بیشتر نشه. شبهای قدر رفتیم حرم شب نوزدهم با همسری بودم اما دیشب خودم تنها رفتم وهمسری ساعت دو اومد دنبالم.خیلی بهش اصرار کردم که با هم باشیم اما اون دوست داشت تنها باشه،منم ناراحت شدم وخودم تنهایی رفتم.من نهایتا داشتیم ده روز دیگه بیشتر مشهد نیستم و از اول مهر به خاطر دانشگاه باید برم چون انتقالی ام درست نشد، به همین خاطر جناب همسری به جای اینکه سعی کنن این روزها بیشتر کنارهم باشیم پیشواز رفتن و دوست دارن تنها باشن.البته مثل همیشه باعث و بانی این رفتارها منم و همه تقصیرها به گردن منه. تو حرم به یاد همه دوستهام بودم و برای همه دعا کردم، مخصوصا اونهایی که منتظرن. البته اگه لایق بوده باشم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 13  توسط فاطمه  | 

بالاخره سازمان سنجش خودشون وکشتند و بعد از سه ماه زحمت کشیدن و ما رو شرمنده کردن و نتایج و اعلام کردن .تازه خوبه که هنوز همه کارهاش اینترنتی بود و این قدر طول کشید اگه دستی بود نمیدونم چه قدر باید صبر میکردیم.بگذریم بله من هم قبول شدم اما نه شهر خودم.یه شهری قبول شدم که برای رفت و امد هر بار باید حداقل پانزده ساعت تو راه باشم برای همین نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت .از یک طرف اگه نرم نتیجه این همه زحمتم حیف میشه و تا دو سال هم دیگه حق شرکت تو ازمون و ندارم.از طرف دیگه با خودم فکر میکنم اگه برم شوهرمو چه کار کنم؟ کارم چی میشه؟ کارهای درمانیم و چه جوری انجام بدم و هزار تا فکر دیگه که البته از همه مهمتر تنهاییه جناب همسرو از بین رفتن روال زندگیمه.از دیروز تا به حال دنبال کارهای انتقالی ام قانونش شامل حال من میشه اما از اونجایی که وضعیت ادارات ما خیلی مرتب و منظمه میگن هنوز این قانون به ما ابلاغ نشده و نمیتونیم کاری بکنیم اما من دست بردار نیستم همه تلاشمو میکنم تا به یک نتیجه ای برسم اگر هم درست نشد حداقل خیالم راحته که کوتاهی نکردم. خلاصه این روزها بدجوری فکرم مشغوله نمیدونم باید چی کار کنم؟
نگرانی دیگم هم کارهای درمانمه، نمیدونم این ماه برم برای درمان؟ نرم؟ اگه رفتم و نتیجه نگرفتم چی میشه و هزار تا فکر و خیال دیگه ....
صدای روضه میاد در بالکن و باز میکنم پرده رو میکشم و پنجره رو هم باز نگه میدارم، میرم تو اتاق می شینم تا صدا رو واضح تر بشنوم از اونجایی که دلم هم خیلی گرفته به محض شنیدن صدای مداح اشکهام نا خوداگاه جاری میشن.روضه حضرت ابوالفضله.خدایا به حق نام زیبای باب الحوائج ازت میخوام که مشکل همه دوستهام و در کنار اونها مشکل من و هم حل کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0  توسط فاطمه  | 

سلام به همه دوستهای خوبم، خوب هستین؟ نماز روزه هاتون قبول باشه. من  این روزها حسابی مشغولم وقتم تقریبا پره هم باید برم سر کار و هم حرم. افطاری و سحری درست کردن هم که سرجای خودشه.نیمه های ماه هم یه سری ازمایش دارم که باید انجام بدم تا اگه خدا بخواد اخر ماه ای یو ای بشم.البته فکر نکم این ماه این کار و بکنم و بذارم برای ماه های بعد. تازه شاید دعاهام موقع افطار و سحر براورده بشه و دیگه نیازی به این کار هم نباشه. خدا رو شکر امسال برخلاف سالهای قبل اسیر سریال ها نیستم و هیچ کدوم و نگاه نمیکنم فقط برنامه نیمه پنهان ماه رو خیلی دوست دارم. شبکه دوساعت نه شب نشون میده.برنامه اش در مورد همسران شهداست که خاطرات زندگیشون و تعریف میکنن.خیلی جالب و تاثیر گذاره حتما نگاه کنین.
خدایا خودت وعده دادی که روزه دار موقع افطارحتما یک دعای مستجاب داره ،پس عاجزانه ازت میخوام که دعاهای من و همه دوست هامومستجاب کن و به حق این ماه عزیز همه رو حاجت روا کن.ان شاءالله.
سحرهاتون سبز و افطارهاتون آسمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 22  توسط فاطمه  | 

 زیر تابلوی تصویربرداری ممنوع ایستاده و عکس میگیره، میخواد بره نزدیک ضریح مطهر.اطراف ضریح خیلی شلوغه پس دیگران و میزنه و هل میده تا راه برای خودش باز بشه.معذرت میخوام  حتی گاهی به دیگران فحش میده. میره جلو چادر و روسری از سرش میافته، آستین مانتوش هم تا آرنج بالا رفته از مشبکهای ضریح به جای پله استفاده میکنه و میره بالا،بعد جیغ میزنه تا همراهانش هم بیان جلو، مثل خودش. بعد از کلی تذکر پایین میاد و میخواد از سیل جمعیت بیرون بیاد،میگه: اجازه بدین من بیام بیرون دارم خفه میشم چرا منو هل مدین این طور زیارت اصلا درست نیست مگه شما آدم نیستید که این کارها رو میکنین، با نظم برین جلو به آقایون نگاه کنید یاد بگیرین. غافل از اینکه خودش تا چند لحظه پیش....تازه میاد به ما میگه چادرم کجاست؟  روسریم کو؟ کیف پولمو زدن و .....
به خدا اینطور زیارت درست نیست .زیارت آداب داره. ما باید ادب زیارت داشته باشیم،خاضع و خاشع باشیم آرام و موقر قدم برداریم،سکوت کنیم  به جاش بیشتر فکر کنیم. آخه ما در محضر کم کسی نیستین .فکر میکنیم امام هم مثل ما ادمهای معمولی هستن.هر چی جلوتر بریم و بیشتر دادو فریاد کنیم توجه ایشون رو بیشتر به خودمون جلب کردیم. که همه میدونیم این طور نیست .باید قلبمون و متصل کنیم نه دستمون.مثل عده دیگه از زائرها که یه گوشه می ایستن و ارآم با امامشون صحبت میکنن و بدون آزار دادن دیگران زیارت میکنن.خیلی از افراد ارگانها میتونن برای رفع این مشکل کاری بکنن از جمله صداو سیما که میتونه به جای تبلیغ های پول ساز مثل  سرزمین موجهای آبی که فکرکنم دیگه همه اوصافشو شنیدن کمی هم در مورد این طور مسائل فرهنگ سازی کنه. البته این نظرشخصی منه؟نظر شما چیه؟
                                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 12  توسط فاطمه  | 

سلام بر همگی، خوب هستین؟ عیدتون مبارک. من اومدم هر چند که کسی نپرسید تو این یه هفته چرا نبودم و کجا بودم، اما خوب خودم براتون تعریف میکنم، از اول هفته حالم خوب نبود سردرد، حالت تهوع، سرگیجه، ضعف و دل درد شدیدی داشتم. رنگم هم حسابی پریده بود.هر کسی منو میدید فکر میکرد که نکنه....خودم هم کم کم داشتم شک میکردم.که همه رویاهام نقش بر اب شد و هم چنان باید منتظر بمونم.روز سه شنبه عروسی دعوت بودیم اونم کجا،شاهرود.مراسم عروسی یکی از دوستهای همسری بود.هرچی به همسری اصرار کردم که نریم گفت نمیشه دوستم برای مجلس ما اومده زشته ما نریم بعد گفت اگه تو نیای من تنها میرم. دیدم اینطوری که درست نیست خلاصه من هم راهی شدم.سه شنبه ساعت هفت صبح با قطار راه افتادیم، یک عصر هم رسیدیم. شب رفتیم عروسی. مراسمشون با ما خیلی فرق داشت که ان شاءالله بعدا در مورد رسم و رسومشون جداگانه مینویسم. قرار بود روز بعد برگردیم که دوستهای همسری اصرار کردن که حیفه تا اینجا اومدین مزار بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی  که نزدیکه شاهرود هستش رو نبینید .به حرفشون گوش کردیم و یه روز دیگه هم موندیم، تا اینکه دیشب راه افتادیم و صبح هم رسیدیم مشهد.
چشمتنون روز بد نبینه وارد خونه که شدیم دیدم کف اشپز خونه یک مایعی مثل چای ریخته هر چی فکر کردم نفهمیدم چیه، تا جایی که یادم میاد موقع رفتن خونه حسابی تمیز بود ،در کابینتو که باز کردم دیدم بله ظرف ابغوره که تو کابینت بوده گرم شده و ترکیده و هر چی هم که تو کابینت بوده حسابی ابغوره پاشی شده .از صبح مشغول تمیز کردنم تا حالا که بالاخره تموم شد.
این هم شد یک تجربه خانه داری که اگه ابغوره جاش گرم باشه گاز تولید میکنه و نتیجه اش همون میشه که گفتم در ضمن در نظر داشته باشید که این گاز با بدن و معده ما چه میکنه؟
 باهمه این اوصاف که هم حالم خوب نبود وهم همسری بیشتر اوقات با دوستهاش بود و من تنها،و هم این مورد آخر اما باز هم بد نبود و تنوع خوبی بود.

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 15  توسط فاطمه  |